تبلیغات
شـــــــیعه بلــــــــــآگ - انشا / قسمت سیزدهم: ساپورت :D

شـــــــیعه بلــــــــــآگ
 
چه جنگ باشد،چه نباشد؛راه ما از کربلا میگذرد؛ باب جهاد اصغر بسته شده اما باب جهاد اکبر همچنان باز است.



و این انشایی است برای دوران روحانی مچکریم...


قبل از هر چیز ممنون بابت اینکه اصلا به مظلوم نمایی های من توجه ننموده و همچنان بخیل الکامنت و بی احساس بودن خودتان را اثبات کردید...
و مطلب بعدی اینکه:
چون سه شنبه نیستم که براتون پست بگذارم ( طرح ولایت تشریف دارم ) اینه که امروز براتون پست میگذارم...
هر چند که، کیه که قدر بودنه...
(خود شیفته ام خودتونین)

به نام خدا
این قسمت: ساپورت
دیروز که برای تهیه ی برخی از مایحتاج غیر ضروری(!) منزل که خانوم والده لیست فرموده بودند عنایتی به کوچه و بازار کردم  یکی از آن مناظر نه چندان زیبا از نظر ما و مناظر زیبا از نظر حاج آقا خاطره توجهم را عجیب جلب نمود.
در وهله ی اول توجهم به سمت یک عدد سیب زمینی چاق و چله که معلوم بود با قوص و دارو و آمپول بازو و گردن کلفت کرده و با کت باز گردن گرفته بود و همراه با لختی غرور به ویترین مغازه های مختلف نگاه مینمود، جلب شد...
شایان ذکر است که فاق شلوار این آقا زاده که نزدیک به زانوانش قرار گرفته بود باعث شد سرم را به زیر بیندازم و استغفراللهی زیر لب بگویم که تازه دیده ام به جمالی دیگر منور شد.
به جمالی که آقا زاده به همراه داشت و از قرار همسرش بود.
از پایین به بالا که نظاره کردم ابتدا کفش های پاشنه 20 سانتی وی باعث شد به قد کوتاهش پی ببرم.
ساپورت قرمزی که به پا داشت نشان از غرب زدگی اش بود و باعث خجالت زدگی بنده ی حقیر.
مانتوی کوتاه و تنگ سفیدش، به خوبی زندگانی اش را در ملا عام به نمایش گذارده بود و تکه پارچه ای روی سرش بود که به گمانم به عنوان روسری از آن استفاده مینمود.
البته شایان ذکر است آن به اصطلاح روسری فقط در آن حد بود که کلیپس 20 سانتی خانوم را بپوشاند و لاغیر...
از وضع آرایشش هم...
خود من به شخصه از تشخیص قیافه ی اصلی وی عاجز ماندم و در وهله ی اول احساس کردم ایشان صورت خویش را با دفتر نقاشی اشتباه گرفته اند که هیج جای سفیدی ندارد...
در حال تجزیه و تحلیل غیرت آقا زاده که دست سیب زمینی را از پشت بسته بود و در ظاهر بی رگ و ریشه تر از این حرف ها تشریف داشت بودم که شخصی دیگر که از قضا ظاهر موجهی داشت جلو رفت .
اول گمان کردم قصد امر به معروف و نهی از منکر دارد ولی حرفش خنده بر لبانم آورد.
وی عدم خشنودی خویش از رنگ رژلب زن اظهار کرد و گفت که آقا زاده حال که خانومت برای من و دیگران خود را آراسته باید به او بگویم که رنگ رژ لبش را دوست ندارم .
دفعه ی بعدی از آن استفاده نکند...
با چشمانی که به اندازه ی نعلبکی هایی که مادر بزرگ خدا بیامرزم استکان چاییمان را درونش میگذاشت بزرگ شده بود به صحنه مینگریستم که ناگهان رگ های نداشته ی آقای سیب زمینی ورم کرد و وی از شدت عصبانیت چون لبو قرمز شد و...
خلاصه دو مرد پاساژ را با رینگ کشتی کج اشتباه گرفتند و گلاویز شدند...
در همین حین خاطرم آمد آزادی هایی که این ملت میخواستند همین بود؟
فریاد های دموکراسی که گوش عوام را کر میکرد همین مناظر زیبا بود؟
همین که آقایان علاوه بر آرایش و اصلاح صورت موفق به بالا کشیدن شلوارشان هم نباشند و خانوم ها...

جای تاسف دارد...

نتیجه گیری:
آقایان محترم! نگذارید با این حرکات جامعه احساس کمبود مرد کند و
خانوم های گرامی! این وضع حجابی که شما برای خودتان به ارمغان آورده اید اصلا شایسته ی گوهر ناب وجود زن نیست.

و من الله التوفیق

زهرا زمانی


ادامـــــــــه دارد...

رو نوشت برداشتن از این متن به معنای تایــــــید آن بوده و هر گونه کپی برداری با ذکـــــر منبع مجاز میباشد.





طبقه بندی: طنـــــــز ســـیآســـی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 مرداد 1393 توسط zahra zamani
تمامی حقوق مطالب برای شـــــــیعه بلــــــــــآگ محفوظ می باشد